
می شه پرنده باشی ، اما رها نباشی
می شه دلت بگیره ، اسیر قصه ها شی
حالا که آسمون هم ، دنیای تازه ای نیست
اونوقت یه جا بشینی ، محو گذشته ها شی
ترسیده باشی از کوچ ، اوج رو ندیده باشی
واسه یه مشتِ دونه ، اهلی آدما شی
تو سایه ها بمونی ، درگیر سایه ها شی
مفهوم زندگی رو از یاد برده باشی
دلت بخواد دوباره از ته دل بخونی
از ترس ریزش اشک غمگین و بی صدا شی
می شه پرنده باشی ، اما رها نباشی
می شه دلت بگیره ، اسیر قصه ها شی
برچسب: نویسنده: بنیامین موسویپور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 14:50
سلام . اصلا مگه فرقی هم می کنه سلام بکنم یا نه ؟ اصلا مگه کسی میاد و مزخرفات منو بخونه ؟ اصلا مگه فرقی می کنه کسی این مزخرفات رو بخونه یا نه ؟ اصلا مگه فرقی می کنه من اینا رو اینجا بنویسم یا نه ؟ مگه فرقی می کنه یه ابلهه مثل من یه گوشه حالش بده ؟ اصلا مگه فرقی داره یه احمق مثل من با انتخاب های اشتباهش زندگیش رو خراب کنه و دیگران رو آزار بده ؟ مگه فرقی داره من هنوز همون آدم قبلی باشم یا عوض شده باشم ؟ اصلا مگه ...
ولش کن ... خود درگیری دارم به خدا ... اصلا نمی تونم تمرکز کنم حداقل یه چیز به درد
برچسب: نویسنده: بنیامین موسویپور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 14:50